از در که وارد می شوی به دنبال جایی میگردی.انگار جایی برای نشستن نیست!همه جا پر است از نوجوانان و جوانان و البته بزرگتر هایی که منتظرند…!
خیلی نگران نباش!جا پیدا می شود!صبر کن!برای تنهایی کافیست ذره ای جای خالی در دلت داشته باشی!صاحب خانه خودش جایت را فراهم میکند!
سه روز میهمان حمد و یس و تبارک و توحید…! ترکیبی که تو را به تفکر می خواند!
تنهایی!چه واژه غریبی؟! بزرگی میگفت:هر چه به خدا نزدیکتر می شویم احساس تنهایی بیشتری میکنیم!آری!چقدر زیباست که در اوج یگانگی، خود و عالم نا متناهی را در پیشگاه قادر متعال تنها بیابی و جز از او ، محتاج احدی نباشی!
سه روز!بهترین فرصت است!
فرصت مغتنم برای همه عمر!آری تمام عمر!
پس بکوش که دو روز اول آماده شوی که روز سوم جنگ سختی در پیش داری!خوب آماده شو…!چون داود نَفسَت در چنگال دنیا و پلیدی ها و پلشتی های زمانه اسیر است و باید آنرا نجات دهی…!
اما، چه در چنته داری؟!فکر کرده ای؟!
اگر دقت کنی می یابی!همیشه جوینده یابنده است…
همان طور که امّ داود برای رهایی فرزندش از امام معصوم دستور روز پانزدهم را گرفت، تو هم برای رهایی داود خویش آنرا به کار بند!
اگر دلداده باشی حتما به مقصد و مقصود خویش میرسی!به شرط آن که سر و دل در گرو دوست نهی!
پس آماده شو و عزم را جزم کن و در چشمه سار وجودت غسل کن و خود را از خود بشوی و پای در راه نِه،که آغاز حرکت خود بخش اعظم گذر از راه است!
نماد های بندگی روزانه ات را عاشقانه، نیکو و با حوصله به جای آر وخود را در اختیار کتاب آفرینش بگذار و به حرفهایش خوب گوش کن که چه دقیق انتخاب شده است!از پس آن دعاییست که نشانه های خوبی در آن است.لطف خدای را ببین که اگر دلت جاری شود ودیدگانت از آن روشن،بهانه ایست که به بهای خودش تو و همه اعمالت را خریدار است و برو شاد باش که پاک بودن به همین سادگیست و پاک ماندن هم…!
گرت هواست که معشوق نگسلد پیمان…
نگاه دار سررشته تا نگهدارد…!
سر رشته ای که بدست آورده ای را محکم و صادقانه نگهدار و مطمئن باش که او از تو به حفظ پیمان مشتاق تر است…!

تمام شد
!این
23 سالگذشت و رفت
... و این 4 سال!مثل یک خواب
!خواب
! چه خواب ترشی ! امان از خواب که معلوم نیست انتهای این چاه کجاست!چه بد دوست داشتنی است
! نه؟!چقدر به تیک تاک ساعت دیواری اتاق التماس می کردی که قدری یواش تر
!چرا به صدای گذر عمر می گفتی که آرام، ساکت ، هیس
!؟ترسیدی از خواب بیدار شوی
!؟از صدا ترسیدی؟
از چه میگریزی؟ از آینده؟
!در گذشته دنبال چه می گردی؟در این خواب ترش؟
!چیزی گم کرده ای؟
پس خوب بگرد
!تا صبح زیاد نمانده است
!در خواب زمان بی معناست اما دنیا خیلی وقت شناس است
!به همه گوشه ها سرک بکش
! وقت نداری!پیدا کردی؟
!انگار...!آری؟هان...؟...................!!!وای خدایا
... نماز صبحم قضا شد...!امان از خواب...!راستی
!تولدم مبارک؟
نمی دانم
!
یا حق
برای زنده ماندن در هوای تار این زندان
نفس باید کشید اما...
فضای مرده ی اینجا
صدای سرفه ام ، سرفه...
به جانم ، روح را سوزان...
زِ بوی پاک آن دستان،
همان دستان بی منت...
طبیب دردِ آن مستان،
خبر داری، خبر، آیا؟!
برایم لحظه ای واگو
که قلبم می تپد نالان!
چو طفل زارِ بی سامان
چو مسکینی به غم غلتان...
نمی دانم چه می خواهم...
چه می خواهم ، چه می گویم؟!
بسی تنگ است این زندان...!
به یک تصویر، یک رویا...
پری باید در آوردن!
بباید پر زدن اما!
زِ بوی پاک آن دستان،
خبر داری، خبر، آیا؟!
دمی محتاج آن دستم،
به آن دم می کند مستم!
در آن دم گو به قلب من...
نزن تا آخر دنیا،
نزن تا صبحدم زیرا...
تورا دیگر نمی خواهم،
که در آن گنبد مینا...
تپش هایش گرفت از من...
مجال آن تنفس را...!
زِ بوی پاک آن دستان...
خبر داری، خبر،آیا؟!؟!

یا حق
كاش يك شوخي بود
حال و روز دنيا...!
و صداي گذر عمر ، خموش!
از پي اش منظره ي پيردرختي ست، صبور!
اين چه درديست كه من را به ستوه آوردست؟!
گذران ايام
و قمار دنيا...!
اي خدا راه كجاست؟!
زِ چه رو پاي در اين خاك بلا بنهادم؟!
چه گناهي كردم؟
كه چنين گيج و خراب
در پي عاقبت خويش پر از فريادم؟!
و چه راحت همه گفتند كه يك سال گذشت!
كه نوين سال مبارك باشد!
كاش يك شوخي بود... !
كاش فكري به سرم مي افتاد!
كاش چشمم به رهي مي افتاد!
كه در آن نور وجودش يك دم...
بر من خفته تجلي مي كرد!
كه در آن صبح طلوع امّيد
در پي نور، روان مي گشتم!
تا سراپرده ي غيب هستي...
تا حوالي خدا...!
و خدايي كه در اين نزديكيست... !

يا حق
و کسی هیچ نگفت،
پشت این قهقهه ساکت و تلخ،
چه غمی پنهان است...!
و بیا بغض فروخورده ی هق هق را بین،
که چه غوغا کَردست...!؟
و دلم صحراییست،
خشک و بی آب و علف،
عزم رفتن دارم ...
مقصدم، هیچ کجا...
کاش می برد مرا تا آنجا،
نفس ملتهب همنفسی،
که مرا تشنه ی خود ساخته است...
کاش آن بارش عطرآگینش،
نظری بر دل ما می افکند!
و زِ باغ گل یاس،
پرتو نور و صفا می آورد...!
و چه زیبا می شد،
که دلم معبد سبز خورشید،
حرم سرخ شقایق می ماند...
جای پای گل نرگس می شد...!
و چه زیبا می شد...؟!

یا حق
و زمان آن قطار بی رحمیست…
که می بُرد و می بَرد…
گوشت و پوست هستی را،
و ترازوی بودن را،
چه نا گوار موزون می کند!
هدیه ای ستودنی ولی دیرپا…
همان زمانی که…
همیشه چقدر زود دیر می شود…!
شنیده ام ، تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است…!
صد حیف که همیشه برای درک عظمتش دیر شده است.

یا حق
دانشگاه مبدا همه تحولات است...
بلی درست است.خدایش بیامرزاد !دانشگاه مبدا همه تحولات بود...خدایش بیامرزاد...!
چون دیگر دانشگاهی نمانده است، نه از نشاط دانشجویی خبری است و نه از شور و حال فضای دانشگاهی...
عده ای حمال الکتاب که فقط بین کلاس و خانه در سعی هستند و دیگر هیچ...
ای کاش می فهمیدند...
ای کاش می دانستند که رسیدگی به اوضاع دانشجو،رنگ کردن دیوار دانشگاه و تعویض سنگ فرش حیاط نیست... تشکیلات دانشجویی هم که طبق معمول توسط مزدوران غرب و شرق و بالا و پایین نابود شده است و بودجه ی فرهنگی هم که هنوز در راه است...دیگر دانشگاهی نمانده است...بهتر است بگوییم دبیرستانی مختلط...بیچاره آنهایی که در پشت سد های کنکور،مدینه ی فاضله ای برای خود ترسیم کرده اند و نمی دانند که این طرف نرده ها نه تنها خبری نیست،بلکه هر چه زمان می گذرد اوضاع بدتر هم می شود وبیرون این قبله آمال و آرزوها،آنها را کشته است و داخلش ما را...!
. . . . . (یا همان سکوت ...!) بیداد میکند و تمامی کانونها و انجمن ها معلق شده اند و مدیران خیلی خیلی محترم دانشگاه هم آنرا با پادگان اشتباه گرفته اند( البته کاملا سهواً ) و صد البته بی عرضه گی و بی سیاستی های دانشجویان هم مزید علت بوده است.
واقعا متاسفم
هم برای خودم و هم برای آن عده ای که نامشان را دانشجو گذاشته اند...
در گذشته آول مهر،یادآور خاطرات خوش مدرسه و دوران تحصیل بود و با فرا رسیدن مهرماه،روح جدیدی در کالبد جامعه دمیده می شد که انرژی زا برای تداوم حیات بود ولی افسوس که اکنون اول مهر چیزی جز عذاب و سوهان روح نیست که حس گوشه نشینی و تنهایی را تشدید می کند.
البته باید خاطرنشان کرد که بی ظرفیتی بعضی از دانشجو نماها و سیاست زدگی و ملعبه ی دست شدن آنها در به هم ریختن اوضاع نقش اساسی داشته است.
از ما که گذشت...
اما امید دارم نسل های بعدی به فکر بازگرداندن نشاط و شور و شعور دانشجویی به دانشگاه باشند که در آن صورت دوباره دانشگاه مبدا همه تحولات می شود...خدایش بیامرزاد...!
به امید ان روز...
یا حق

تنهایی را دوست دارم ،زیرا بی وفا نیست.
تنهایی را دوست دارم ،زیرا تجربه کرده ام هیچ عشقٍ دروغی در آن نیست.زیرا با تنها یگانه ی عالم که مرا تنها آورده و تنها می برد،در خلوت خود تنها هستم.
کوچکتر که بودم از تنهایی می ترسیدم،کمی بزرگتر که شدم،به تنهایی می خندیدم! ولی اکنون با تنهایی های خود زنده هستم...
آری،تنهایی من حیات بخش بوده است.ای کاش در وصف می آمد...
دوستی می گفت:همیشه تفاوت بین تنهایی و یگانگی را به یاد داشته باش...
بلی درست می گفت،یگانگی قله تجربه است و تنهایی دره آن!
یگانگی نور به همراه دارد و تنهایی ظلمت
یگانگی همان زندگی است،همان تنهایی حقیقی...همان تنهاییٍ پویا و بدون رخوت.
خفقان تنهایی زمانی است که به دیگران نیازمند و یگانگی زمانی است که از وجود خویش و خدای درون قلبت سرمست می شوی...
آری این چنین است،
تنهایی که مفید است همان یگانگی است که حیات بخش است و منظور من هم دقیقا همین مفهموم است.
دکتر شریعتی گفته است:انسان به اندازه ای که به مرحله انسان بودن نزدیک می شود، احساس تنهایی بیشتری می کند...!
و این همان یگانگی است.
در تنهایی های خود گاهی اوقات به ماه فکر می کنم که در آسمانٍ شب تنهاست و برای کامل شدن خود یک ماه کامل صبر می کند . در تنهایی های خویش نجوا می کند تا بتواند از نور معشوق خود که همان خورشید است، بهره بیشتری بگیرد و کامل شود.
درست است.
ماه بدون نور خورشید هیچ فروغی ندارد و ما نیز بدون نور حق خاموشیم...!
ماه در تنهایی هایش در عین یگانگی با نور خورشید زنده می ماند و ما نیزدر تنهایی هایمان در عین یگانگی با نور خداوند... و کامل می شویم... و کامل می شویم... .
و هر چه به انسانیت و تکامل نزدیکتر می شویم احساس تنهایی بیشتری میکنیم...
به همین خاطر است که تنهایی را دوست دارم...!

چند روز پیش با اصرار رفقا به یکی از مناطق ییلاقی اطراف ساری رفتم.
روستایی به نام تیلَک در حدود صد کیلومتری جنوب ساری
بسیار زیبا و دیدنی
کوچه های محل،حیاط منازل است و هیچ خانه ای حیاط مجزا ندارد!
روستا کاملا کوهستانی و متمرکز است و مکان مسطحی در آن یافت نمی شود.
خانه ها کوچک اما با صفاست،دیوارهای گلی و سقفهای حلبی.
و رودخانه ای که از کنار روستا می گذرد
آب روستا از چشمه هایی تامین می شود
و جلوی بعضی از خانه ها تنورهایی گلی برای پخت نان که به غایت دیدنیست!
از اهالی آن که نگو و نپرس!
آنجا همه اول به تو سلام می کنند واحوال تو را می پرسند،در حالی که اصلا تو را نمی شناسند.
همه تو را به خانه هایشان دعوت می کنند و با نگاههای مهربانشان به تو خوش آمد می گویند.
دلهاشان به زلالی چشمه هاشان و به صداقت و پاکی آسمان لاجوردی شان.
عجب جایی ...!
همه چیز طبیعی است و از های وهوی شهر در آن خبری نیست!
و مهمتر و جالبتر از همه مسجد قدیمی روستاست که از تقدس خاصی در میان اهالی برخوردار است،به طوری که هر یک از اهالی که از راه می رسد مستقیم به طرف آن رفته و با اعتقاد تمام درب آنرا می بوسد...گویا متبرک به قدوم بزرگواری است...!
خلاصه زندگی من با رفتن به این سفر به دو دوره تقسیم شد:قبل از تیلک و بعد آن!
جنگل و چشمه های آن هم منحصر به فرد است.
قله شاهدژ از آنجا کاملا مشخص است و هزاران هزار منظره حیات بخش دیگر که بعضی از عکسهای آنجا را تحفه ای برای دوستان آورده ام.
اما تصور کنیم که اگر حال و هوای شهرهامون هم اینطوری می موند و صفا و صمیمیت کمرنگ نمی شد چه دنیایی داشتیم ...!؟














نظر یادتون نره...
یا حق
پنج شنبه قبل مثل همه پنج شنبه ها، داشتم به کلاسم می رفتم. پیاده شدم و چند قدمی تو پیاده رو ، به سمت کلاس.
گوشی تلفنم تو دستم بود.مثل همیشه!اما نگو که دوربینش خیلی اتفاقی فعال شده و آماده عکس گرفتنه! القصه تو مسیر کوتاه پیاده رو تا کلاس چند باری دستم به دکمه هاش خورد وچند تا عکس گرفت که برام خیلی جالب بود.البته من بعد از تمام شدن کلاسم متوجه شدم که یه سری عکس تو گوشیم هست که نمی دونم از کجاست!یه کمی دقت کردم...متوجه شدم که شبیه همین مسیریه که من هر پنج شنبه برای کلاس ازش عبور می کنم! اما بازم برام گنگ بود!برگشتم و یه بار دیگه همه این عکس ها رو تطبیق دادم. واقعا این پیاده رو این جوری بود؟این مغازه از کجا اومده؟ این چیه؟!من که بار ها و بارها از این مسیر عبور کردم پس چرا اینها رو ندیدم؟!





خلاصه این واقعه باعث شد که به فکر فرو رفتم و وقتی برگشتم دست به قلم شدم...
چشم،دوربین جسم و روح ماست.
از قدیم گفته اند : زدست دیده و دل هر دو فریاد که هر چه دیده بیند دل کند یاد
اما چرا در خیلی از موارد توجه ما به چیزهایی که می بینیم اندک است و از شکار خیلی از مسایل زندگی غافل می مانیم و بسیاری ازتصاویر تنها از برابر دیدگانمان می گذرد بدون آن که توجه خود را معطوف به آن کنیم؟!
این را هم بدانیم که همه تصاویری که از جلوی چشمانمان عبور می کند در ضمیر ناخودآگاه ما ثبت و ضبط می شود و قابل بازیابیست که این خود بحث مفصلی می طلبد که بماند...
چقدر به محیط اطرافمان دقت می کنیم،چقدر سعی می کنیم خوب ببینیم؟ ای کاش می شد چشم ما هم مثل همان دوربین از حوادث مهمی که اطرافمان می گذرد عکسی می گرفت و یادآوری می کرد که حواسمان را جمع کنیم و از وقایع مهم روزگار به بهترین نحو بهره برداری کنیم!
در راه زندگی،خدا تصاویر متعددی برایمان مهیا می کند تا شاید نظرمان را جلب کند!
دریغا که ما همیشه راحت ترین راه را برمی گزینیم و در اکثر موارد با جمله معترضه "بی خیال" به فراموشی پناه می بریم.
ای کاش در فراز و نشیب های عرصه زندگی،به نشانه ها و تصاویر کنار جاده نگاه کنیم و کمی در آن بیاندیشیم که اندیشه آغاز رهایی است.

با خود اندیشیده ام ، ایا مردم دنیا تصاویر فجایع و کشتارهای بی رحمانه ی ظالمان روزگار ما را نمی بینند؟یا فقط این تصاویر از جلوی دیدگانشان می گذرد؟
آیا آقای حقوق بشر کور شده است؟
آفرین باد بر دولت های مسلمان دنیا که غیرت را تمام کرده اند...!
راستی چشمان هم مصلحت اندیش شده اند...« ببخشید، منافع نگر»!!!
چه دنیای غریبیست!ظلم در دنیا بیداد می کند و انسانیت بازنشسته شده است و سوال اینست که پس کی نوبت رهایی مظلومان دنیاست؟ پس کِی؟مگر انتظار چیست؟تمام مردم آزاده دنیا نا خواسته مصلحی را می طلبند وهمه یک صدا شده اند.
خدایا ، پس کی به وعده ات عمل می کنی؟!دیگر چیزی نمانده است!ظلم و فساد دنیا را فرا گرفته است و هیچ فریاد رسی نیست.نمی دانم و این عذابم می دهد.
دل به ای کاش ها خوش کرده ام که آیا می شود...؟!
و باز هم ای کاش...!

خسته شده ام
چه دنیای تکراری و خسته کننده ای...!؟ چقدر کسل کننده و طاقت فرساست؟.
ای کاش فردا خورشید از مغرب طلوع می کرد،ای کاش اصلا طلوع نمی کرد ! شاید ما به بالای سرمان نگاهی می انداختیم و به دنبال خورشد می گشتیم ! اصلا شاید تازه می فهمیدیم که خورشیدی هم وجود داشت...!
چرا قدر هر چیزی را زمانی می فهمیم که آنرا از دست داده ایم و چه سرمایه ای بزرگتر و ارزشمند تر از سرمایه عمر و جوانی!؟ به راستی جوانیمان چگونه گذشت و یا میگذرد؟ آیا ما واقعا زندگی می کنیم یا فقط زندگی میگذرانیم؟ قطعا فرق این دو آشکار است.هدف چیست؟ به کجا می رویم؟ آیا تا به حال اندیشیده ایم ؟!
شکسپیر می گوید "همیشه سعی کن چیزی را که دوست داری به دست بیاوری ،اگر نه مجبور می شوی همان چیزی را که بدست آورده ای دوست بداری". حالا واقعا ما زندگی می کنیم یا زندگی می گذرانیم ؟ چقدر به هدف فکر می کنیم و در پی رسیدن به هدف دوست داشتنی خود هستیم ؟
استاد عزیزم می گفت "انسان واقعی در دنیا دو تولد و دو مرگ دارد"، برایم خیلی عجیب بود،یعنی چه؟
"یک تولد و مرگ در دنیاست که همان تولد از مادر و مرگ طبیعی است"،خوب این که درست دومی چیست؟"دومی که از همه مهمتر است مرگ و تولد در همین دنیا و در عین حیات است".هر آدمیزادی برای اینکه از بعد حیوانی نجات و به اصل انسانی خویش دست یابد باید ابتدا خود را در خود بکشد، در خود نابود شود تا بتواند از خود متولد شود و این همان گم شدن و پیدا شدن و پیدا کردن است.آنگاه او در این دنیا متولد شده و تاریخ تولد او تاریخ آغاز حیات انسانی اوست. زمانی که انسان از روزمرگی دنیا رهایی یابد و سرش را از زمین به سوی آسمان بلند کند و چشمانش را برابر پهنای بیکران هستی بگشاید و گوش جان را با اسرار آفرینش بنوازد.
حتما متوجه شده اید که چرا خسته ام، این همه شیرینی و لذت بی انتها وجود دارد و این در صورتی است که ما به چه چیزهایی سرگرم و دلگرم شده ایم و در چه و کجا مانده ایم یا درمانده ایم !
حال این قلم بیچاره هم خسته است، اگر این تنها یار دیرین و وفادار من زبان داشت حتما می گفت که از دست من خسته است، از بس نوشتم و گفتم و ...!
حس غریبی به من می گوید که قلم های زیادی خسته شده اند، اگه نه که اوضاع ما این چنین نبود...!
اما چاره چیست؟
سرمایه را باید هزینه کرد، خرج کرد و نباید به هدر داد.سرمایه گرانقدر جوانی را باید در چه راهی هزینه کنیم که سودمند باشد، که ضرر نکنیم، که مقدمه تولد دوم مان شود و فرق بین انسان و حیوان را دریابیم؟ تا کی چشمانمان فقط تا جلوی پایمان را ببیند؟ چقدر در روزمرگی این دنیای تکراری غرق شده ایم؟
می دانیم که همه چیز در اختیار خودمان است، ما آغاز و پایان خود هستیم و بهشت و جهنم در همین دنیاست...!
پس باید شروع کنیم.
بزرگی می گفت "از خواستن تا ساختن فاصله اندکی است به نام توانایی!"
و این کوچک می گوید از خواستن تا داشتن فاصله اندکی است به نام اراده!
اگر بخواهی حتما می رسی، به شرط اینکه واقعا بخواهی!.
و هنوز هم خسته ام...!
و چشم امید به روزی دوخته ام که از بار رخوت دنیا رهایی یابیم و با خواستن به داشتن و ساختن وتولد دوباره برسیم.
یا حق
